سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۸

مقالات

من صبر خدا را در شب دیدم

فاطمه مهین روستا.... 15 ساله از کرج  ۱۳۹۵/۰۴/۳۰

من صبر خدا را در شب دیدم...
آنگاه که بی اراده
نوای دیوانگی هایم
فقط به گوش او می رسد
شب با همه ی سکوتش
در گوشه ی این خانه
فریاد میشنود
اما چون تو خوابی
بی صدا میماند....
همان بغض می ماند
شب صبور است
به حرمت اشک هایم
ابرهای سنگینش را روی چتر تو می گریاند
اما هنوز من سوال دارم
که تو
آنگاه که بی چتر راه میروی
سراغی از ابرها میگیری
که ازکجا آمده اند؟
شب صبور است
آنقدر که او فقط دیوانگی هایم را می بیند
که چگونه گره می زنم دستانم را
به دست هایی که فقط از جنس هواست. . .
شب فرزند خداست...
لم یلد و لم یولد...
عاشق کافر
دست بردار که
خدا همین جاست...
من صبر را در شب دیدم...
که آه بلندم
در سردی این خانه
بلند میشد
بی اجازه سمت تو می رفت
شاید
پنجره ی اتاقت را باز کرده بودی
که پرده ی اتاقت را تکان تکان،
بیدار می کرد...
من میدانم
شب ها پشت پنجره
سایه ای که میدیدم،
تو بودی...
نه درخت بیدی ،
که همه ى رویاهای شبانه ام را برهم میزد...
آن وقت است که
باد به نیابت از دست هایم
موهایت را نوازش کند...
ومادرم بگوید
: دیوانه شدی؟؟
حق داشت چون
دستهایم در جهت تاب موهایت
در هوا تکان می خورد...

 


پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید