شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹

مقالات

ردی در بخار

تصویر محوی از بیرون پیداست...آرام قدمی برمیدارد و رو به روی شیشه می ایستد.
گره ی لطیف ابروهایش را قدری تکان میدهد تا باز شوند...
نفسش را با صدا بیرون میدهد.
انگشتش را روی شیشه میگذارد...
حرکتی نمیکند...سکوت پر شور خانه با طنین پیانوی نفسهای نامنظمش سنگین تر میشود...
انگشتش آرام روی شیشه می لغزد.......
می رود و می رود و باز هم میرود تا در پهنه ی تنهاییش محو شود.
ردی روی شیشه ظاهر میشود...ارام فاصله میگیرد.
دو چشم با لبخندی شکسته،روی شیشه ارام رنگ میدهند.
پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید