پنج شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹

مقالات

نوشته وبرگه کاغذ

تند تند می رفت، خسته شده بود از این که دیگر کسی رویش ننوشته بود، آنقدرتندتند می رفت که صدای دلخراش پاره پاره شدن بدنش را 
می شنید، تکه تکه می شد، ولی غمگین نبود، آماده بود برای نابودی ورفتن به کنار کتاب های سالخورده، احساس فرسودگی می کرد، آری آن برگه بود تا...
عروس ذهن، گل اندیشه ورنگ آبرنگی ماه رسید.خودش را مثل ریختن یک قطره ی رنگ درون یک حوض پر از آب گوارا رها کرد، آزاد کرد. برگه دلش باز شد، ابر شادی اش نرم تر شد، خسته نبود، حسی عجیب را تجربه می کرد، حس دلگرمی.
وقتی نوشته خودش را ریخت، برگه گفت: (کجا بودی که من دیگر دل به زندگی نداشتم؟) اوگفت: می دانی که زندگی است، گاه کنجکاوی وجستجوی ذهن انسان رهایم نمی کند ونمی دانی وقتی بخواهم از زیر رنگ پررنگ ماژیک فسفری بیرون بیایم، چقدر سخت است وباز نمی دانی چقدر در این راه زندگی ومرگ، بین دوراهی بود ه ام، مرگ سخنم یا زندگی فهمم! برگه گفت: باز هم آمدی، چقدر خوش شانسم که خط تنهایی ذهن وتنم راپر کردی، دیگر من هم آزادم برای فکر ها.
چایخانه غوغا بود ولی حیف آن نوشته دیگر زنده نبود، مرده بود! ولی در قاب کنار پنجره ی تنهایی جا گرفته بود؟!
آن نوشته این بود:
بیایید زندگی را به موسیقی شادی دهیم.
پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید