چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹

مقالات

گنجشک و خدا

 گنجشک هر روز با خدا سخن می گفت و از آفرینش هستی لذت می برد، وقتی به آسمان می نگرم،دلم می خواهد به خالق این همه زیبایی بگویم:از اینکه مرا آفریدی از تو سپاسگزارم و بسیار خوشحالم که به من یک جفت بال عطا کردی تا در پهنای آسمانت به پرواز در آیم و شاهد زیبایی های زمین باشم و آن هنگام که در اوج آسمان پرواز می کنم مرا حالی دیگر است و زمانی که بر شاخسار درختان لب به ستایش تو میگشایم، حالی دیگر دارم، که در وصف آن ناتوانم و تو خود بهتر میدانی. روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:«من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد » و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
 «با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.»
 گنجشک گفت:
«لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.»
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
«ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.» گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت:« و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. » اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود، رو به خدا کرد و گفت: خداوند مرا ببخش که با تو بد کردم، من تمام نعمت ها و زیبایی هایت را می دیدم،اما قدر آنها را نمی دانستم، می دیدم، وقتی صبح می‌شود، وقتی آفتاب بی منتت را بر دریای پهناورت می گسترانی، خیلی چشم انتظار می مانی، که بنده هایت با تو صحبت کنند،خیلی ها تو را در لابه لای زندگی روزمرشان گم می کنند،دلیل آنها این است، چون گرفتارند به تو نمیرسند اما چون به تو نمی رسند گرفتارند، خداوندا دنیایت را آنقدر زیبا آفریدی، که درخت سرو با قامت بلندش لانه ی ما پرندگان شده و با وزش هر نسیم به حرکت می آید،گویی با حرکتش برای ما گنجشک ها لانه ای فراهم می کند، تا راحت تر بخوابیم، پروردگارا، دنیای قشنگت مانند دیبایی هفت رنگ می درخشد، یکی از دیگری زیباتر و بهتر، دنیایت را مانند خانه ای زیبا و بزرگ آفریدی،خانه ای که سقفش با گچ کنده کاری شده و سقف آن ستونی ندارد،
و این شگفت‌انگیز تر است،  چراغ این خانه ماه است و نور و روشنایی آن خورشید و چراغ آویز های آن ستارگان اند و ما از این شگفتی هایی که در این خانه است،  بی خبریم،  زیرا چشم ما کوچک و محدود است و قدرت دیدن این همه زیبایی را ندارد و من بنده کوچکت به پاس تمام لطف هایت سجده عشق میگذارم.»                                             
هری پاتر
۱۳۹۴/۰۹/۱۳
5
0
3

سلام خانم مبینا حیدری. من مطلب شما را دهمین باری است که میخوانم . 9 بار در کتاب تو تو یی و بار اخر را توسط نوشته شما خواندم که روی هم رفته 10 بار میشود . ولی در کل از زحمتتون ممنون .


پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید